تبليغاتX
تنها برای هیچکس

11

۱۱

دوست ندارم تقصير من بدوني به خدا مقصر خودت بودي چند بار بهت گفتم كه اين جور نباش اين كارا نكن اما

وقتي با خونسردي ميگفتم،ميگفتي من براي تو مهم نيستم تو بايد تو كاراي من دخالت كني ...

با دعوا گفتم،گفتي ديگه حرفامو بهت نميزنم ،ديگه ديگه ديگه...

با مهربوني گفتم،فكر كردي خوشم مياد بيشتر گفتي و دل منو ميشكوندي و به خون مي انداختي...

تو فقط فكر خودت بودي،اما نميدونستي من اين جا دارم چي ميكشم گفتم يه كم از هم دور باشيم،شايد اين جوري

رو بيشتر دوست داشته باشي اما بازدارم خودم اذيت ميشم و مطمعا هم هستم تو ميگي تو مرا دوست نداري

و خيلي بيشعوري و فقط خواستي دل منو بشكوني اما اقواني من نميخوام مذاحم تو باشم هر چي باشه تو

بايد ازاد باشي،تو زندگيت را ميسازي و من تو زندگي و سر نوشت تو به اندازه ي سر سوزن اهميت ندارم.

اما تو اينا بدون كه من هم دوست دارم و هم تو زندگيم اهميت داري.


 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه چهاردهم آذر 1388 ساعت 23:12 موضوع | لینک ثابت


عکسهای نازنین

مثل یک شمع در فراغ عشق تو می سوزمو آب می شوم

لحظه هارو می شمارم تا برگردی کنارم عشقم

وقتی تو کنارم نیستی این دنیا برام مثل یک واژه ی بی معنیه

بی تو این دنیا برام یه زندونه عشقم


 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه چهاردهم آذر 1388 ساعت 23:11 موضوع | لینک ثابت


یک نفر

يك نفر...

يه جايي...

تمام روياهاش لبخند توست...

احساس ميكنه كه زندگي واقعا با ارزشه...

پس هر وقت احساس تنهايي كردي

اين حقيقت رو به ياد داشته باش كه

يك نفر...

يك جايي...

در حال فكر كردن به توست۱۱


 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه چهاردهم آذر 1388 ساعت 23:9 موضوع | لینک ثابت


کاش

عکسهای نازنین

نميدونم چمه،فقط ميدونم حالم خوب نيست ،حالم خرابه

انگار يه بغض نشكسته داره قلبمو پاره پاره ميكنه

اما من كه قلبم پيش خودم نيست!!!پس خدايا اين چيه

كه نميذاره نفس بكشم اين چيه كه داره سينمو ميدره.

انگار عشقمو خودم،خودش داريم نابود ميكنيم.

انگار براي هيچكس و هيچ چيز اهميت ندارم.

انگار دنيا و ارزوهام داره خراب ميشه.

انگار غريب افتادم تو اين دنيا انگار هيچ كس جز تو

جز من انگار ... اي بابا

اين كه دوست دارم كافيه۱۱


 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه چهاردهم آذر 1388 ساعت 23:7 موضوع | لینک ثابت


نقش کسی رو بازی کردی

 

دانستن اینکه اینجا بودی زیبا بود


از اینکه نقش کسی رو بازی کردی که براش اهمیت داره ممنونم

و از اینکه باعث شدی احساس کنم تنها کس تو من هستم


دانستن اینکه ما همه اینها رو داشتیم زیبا بود


از اینکه داری زمین خوردن منو تماشا میکنی ممنونم


... و از اینکه اجازه دادی بفهمم که ما به پایان رسیدیم

 


 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه چهاردهم آذر 1388 ساعت 20:56 موضوع | لینک ثابت


خيانت

خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی

خیانت می تواند دروغ دوست داشتن باشد

خیانت تنها این نیست که دستت رادر خفا در دست دیگری بگذاری

خیانت می تواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد۱۱


 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه چهاردهم آذر 1388 ساعت 20:47 موضوع | لینک ثابت


11

دارم میمیرم چرا یه کاری نمیکنه... نه نمی خوام کاری بکن

فقط دوست دارم بدونم اونم حاله من داره؟۱۱


 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه چهاردهم آذر 1388 ساعت 20:11 موضوع | لینک ثابت


11

عکسهای نازنین

 

دوباره بازيچه شدم توي تاتر زندگي

تو اين نمايشنامه دل شكسته شد بسادگي

نقش نبودن واسه توست نقش شكستن واسه من

صندلي خالي از تو شد اي بي صدا حرفي بزن

پياده تا نبودنت رفتم و تنها تر شدم

توي تاتر زندگي بغض يه بازيگر شدم

خورشيدمون كاغذي بود فقط دكور بود و همين

گلوله هاي برفيمون آب نشدن روي زمين

پرده به آخرش رسيد تكرار تلخ خواهشم

رو صحنه بي تو حالا من غمگين ترين نمايشم

۱۱


 

نوشته شده توسط ثمین در جمعه سیزدهم آذر 1388 ساعت 21:23 موضوع | لینک ثابت


دلم برات تنگ شده

د

۱۱

لم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...


 

نوشته شده توسط ثمین در جمعه سیزدهم آذر 1388 ساعت 20:43 موضوع | لینک ثابت


1

نديدم بهاري ،محبت ز ياري

اقواني:دوستت دارم ملوس

ملوس:من از كجا بدونم؟

اقواني:من به خاطر تو از خيلي چيزا گذشتم

ملوس:دروغ ميگي

اقواني:تو اين طور فكر كن

ملوس پيش خودش :اره به خاطر منه كه با خترا دوست ميشه،به خاطر منه كه بادخترا ميره خونه خ..ي

به خاطرمنه كه مشروب مي خوره ،به خاطر منه كه منو اين قدر اذيت ميكنه پس به نظر شما اين چه...؟؟


 

نوشته شده توسط ثمین در جمعه سیزدهم آذر 1388 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت


ببخش اگه قلبِ تو را شكستم

عکسهای نازنین

ببخش اگه رفتمو دل بريدم۱۱

خيال نكن عشق تو را نديدم

فقط بدون به خاطر خودت بود

كه پامو از عشق تو پس كشيدم

ببخش اگه قلبِ تو را شكستم

خيال نكن دل به غريبه بستم

رفتم كه تو به پاي من نسوزي

اما هنوزم عاشق تو هستم

دلم نميخواست كه حرومه من شي

فداي عشق ناتموم من شي

خيلي دوست دارم ولي نخواستم

حرومه سر نوشت شومه من شي

آي گل من دوست دارم هميشه

هيشگي برام تو دنيا تو نميشه

اينو بدون تو قلب من عشق توست

هم اولي بود و هم آخريشه

پرنده پر،ستاره سرد و خاموش

اما نميشه عشق تو فراموش

رفتم كه اين ترانه خوندني شه

عشق واسه،هميشه موندني شه

ببخش اگه قلبِ تو را شكستم

خيال نكن دل به غريبه بستم


 

نوشته شده توسط ثمین در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 ساعت 23:59 موضوع | لینک ثابت


داداش

اي زنده ايم يه نفسي ميادو ميره

زندگيم را دوست دارم خيلي

اما مشكلم فقط پ..ه

بازار عشق و عاشيم كساده.

1ساله ديگه ليسانس حقوق ميگيرم اما...

بيخيال از خودم هرچي بگم كم گفتم

حالا بريم سراغ اقواني.

 


 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه هفتم آذر 1388 ساعت 21:43 موضوع | لینک ثابت


تو را

تو را بجاي تمام كساني كه دوست نمي دارم . دوست مي دارم !

دوستت دارم به اندازه ي همه ي حالي كه با خَش صدات مي كنم !

و براي خاطر نخستين اشك ها . و نخستين نفرت ها ...

و براي خاطر قلبي كه با صدايت پاره پاره مي شود !

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم !


 

نوشته شده توسط ثمین در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 12:31 موضوع | لینک ثابت


وحشت...

وحشت از عشق که نه ، ترسم از فاصله هاست

وحشت از غصه که نه ، ترسم از خاتمه هاست

ترس بیهوده ندارم ، صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست

کوله باری پر از هیچ ، که بر شانه ماست

گله از دست کسی نیست ، مقصر دل دیوانه ماست . . .


 

نوشته شده توسط ثمین در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 12:29 موضوع | لینک ثابت


شکست...

 

شكست ...قلبم را ميگم

مرد ...احساسم را ميگم

رها شد ...عشقم را ميگم

اين روز ها چه سخت مي انديشم

به بودن با او...

و اين روزها چه سخت باور ميكنم

كه مدتهاست رفته است

هركس من را مي بيند با خود مي گويد

دخترك بينوا ،چه بينوا سوخته است!

و هيچ كس نمي داند

كه سوختنم از بيچارگي نبود

بلكه از عشق بود و بس

اين روز ها مادر هم ديگر...

حرفهايم را گوش نمي دهد

شايد هم ديگر من حرف نمي زنم


 

نوشته شده توسط ثمین در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 20:10 موضوع | لینک ثابت


یادت هست؟

دوستم داشتي ...يادت هست؟

گفتي دوستت دارم..

و من گفتم كوچكي براي دوست داشتن

رفتي تا بزرگ شوي

اما آنقدر بزرگ شدي كه يادت رفت

دوستم داشتي


 

نوشته شده توسط ثمین در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 20:7 موضوع | لینک ثابت


 


 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 9:27 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 9:21 موضوع | لینک ثابت


پدر

پیرمردی تنها در مینه‌سوتا زندگی می‌کرد. او می‌خواست مزرعه سیب زمینی‌اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند در زندان بود .پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده‌ام. من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی" .دوستدار تو پدر".
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده‌ام.
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه‌ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی‌هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می‌توانستم برایت انجام بدهم.


 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 9:15 موضوع | لینک ثابت


مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد .
به محض شروع حرکت قطار پمرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد .
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: \"پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند\" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند. ناگهان پسر دوباره فریاد زد: \" پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.\" زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:\" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: \"‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!\" مرد مسن گفت: \" ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم...

" امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"


 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 5:41 موضوع | لینک ثابت


بگـو ای دل در ایـن فـردا چـه داری

 

 چه می‌خواهی در این صحرا بکاری



چـه فرقـی داشـت با امـروز ، دیـروز

 

که یک عمر است فـردا می‌شماری . . .؟

 


 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 5:23 موضوع | لینک ثابت



آسمان رنگ شب یلدا گرفت


یاد تو آمد به قلبم جا گرفت


تا سحر غم با دلم همخانه بود


از فراغ تو دلم دیوانه بود


یاد تو چندیست مهمانم شده


خاطراتت آفت جانم شده


هر چه می گویم سخن از یاد توست


در سکوت من فقط فریاد توست


 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 5:16 موضوع | لینک ثابت


دیروز

ديروز

صندوقچه اي ست

پر از تجربيات

تلخ و شيرين

خاطراتي كه ما را

امروز سرگرم مي كند

اما براي فردا مثل

نقشه ي گنج است

كه ما را

به هدف نزديك ميكند و

به طرف خوش بختي

سوق مي دهد


 

نوشته شده توسط ثمین در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 13:16 موضوع | لینک ثابت


و من...

 

 

به حرف دوست

دنبال يار براي دوست شدم

آخر با وقت گزاف

ياري يافتم مناسب دوست

ديدم كه حالا دوست نيست

غافل از يار خود بودم

ديدم كه دوست رفته با ياري

يار من هم رفته با دوستي

من ماندم و ياري كه يافته بودم به دوست

كه آن هم در ماتم من

وقت غنيمت ديد و رفت با ياري

تك و تنها ماندم به جرم

لبيك به دوست

يك روز ديدم همه يكجا جمع اند

نگو همه دوست دوستم بودند

و من بازيچه


 

نوشته شده توسط ثمین در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 13:15 موضوع | لینک ثابت


دوست

دانستن اينكه كسي دوستت داره يا نه كار مشكلي نيست

اما زندگي با كسي كه دوسش داري خيلي سخته

چون هيچ وقت از دلش خبر نداري كه دوستت داره يا نه

اما زندگي با كسي كه دوستت داره شيرينه

چون اگر تو دوسش نداشته باشي اون دوستت داره


 

نوشته شده توسط ثمین در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 13:14 موضوع | لینک ثابت


خدایا

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.


 

نوشته شده توسط ثمین در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط ثمین در سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت 23:0 موضوع | لینک ثابت


دیرگاهیست که تنها شده ام

 

قصه ی قربی صحرا شده ام

 

وسعت درد، فقط سهم من است

 

باز هم قسمت غم ها شده ام

 

مگر آیینه ز من بی خبر است

 

که اسیر شب یلدا ده ام

من که بی تاب شقایق بودم

 

همدم سردی یخ ها شد ام

 

کاش چشمان مرا خاک کنند

 

تا ببینم که چه تنها شده ام ............

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط ثمین در جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 9:59 موضوع | لینک ثابت


 

نه!

کاری به کار عشق ندارم

!

من هیچ چیز وهیچ کسی را

 

دیگر در این زمانه دوست ندارم

 

انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را

 

یک روز

 

خوشحال و بی ملال ببیند

 

زیرا هر چیز وهر کسی را

 

که دوست تر بداری

 

حتی اگر یک نخ سیگار

 

یا زهرمار باشد

 

از تو دریغ می کند

 

پس من با همه وجودم

 

خود را زدم به مردن

 

تا روزگار دیگر

 

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

 

ناگفته می گذارم

 

تا روزگار بو نبرد

 

گفتم که

 

کاری به کار عشق ندارم.


 

نوشته شده توسط ثمین در جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 9:58 موضوع | لینک ثابت


تا به کی باید رفت از دیاری به دیاری دیگر

از بهاری به بهار دیگر

نتوانم نتوانم جستن

هر زمانی عشق دیاری دیگر

کاش آن دو پرستو بودیم...............


 

نوشته شده توسط ثمین در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 18:21 موضوع | لینک ثابت